يكي را دوست ميدارم ولي افسوس كه او هرگز نميداند، نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست ميدارم ولي افسوس او نگاهم را نميخواند.به برگ گل نوشتم من تو را دوست دارم ولي افسوس او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند، به مهتاب گفتم اي مهتاب سر راهت به كوي او سلام برسان و گو تو را دوست مي دارم، ولي چون مهتاب به روي آسمان لغزيد يكي ابر سيه آمد و روي ماه تابان را بپوشانيد.
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست ميدارم ولي افسوس و صد افسوس زيرا برفي هست كه قاصد را ميان راه بسوزاند.
كنون وامانده از هر جا دگر با خود كنم نجوا :
يكي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند
-----------------------------------------------------------

+ نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:56  توسط تنها
|
