تبليغاتX
سلام به عشقم - از خوشی به خوبی

سلام به عشقم

از خوشی به خوبی

تنگ غروب خسته از کار، سوار بر اتوبوس شرکت واحد به طرف خانه در حرکتی.روی آخرین صندلی خالی رها می شویی. پیرمردی سوار می شود.کمی جلوتر از جایی که نشسته ای ،می ایستد و با چشمان به گودی نشسته، جایی برای نشستن می جوید، جایی نیست.میله را در دست می گیرد و از پنجره بیرون را نگاه می کند. با تمام خستگی، دودلی در جانت جوانه می زند. بنشینم یا بایستم و جایم را به پیرمرد بدهم. رها نمی شوی،جنگ آغاز شده است.

خوشی می گوید: ولش کن. خسته ای. راحت باش. به تو چه.

خوبی می گوید: بلند شو، احترام کن. ناتوان است.

۱ـ می نشینی و اعتناء نمی کنی. اما هنوز درگیری.

۲ـ همین که بلند میشوی، راحت می شوی، و کسی که نمی بینیش به تو تبریک می گوید.

         آنکه هبوط کرده و مسافر نیست، انگیزه ای برای خوبی نمی شناسد. او در تمنای خوشی و آسایش است. راه نمی خواهد و صراطی نمی جوید.اما آنکه خود را مهمان خاک می داند و مسافر . ناچار  در پی صراط است .این راه از پیش ساخته و مهیا نیست، هر کس، صراط خویش را می جوید و می سازد. ...و صراط مستقیم، راهی است که خوبی ها،چاله های خوشی آنرا پر و هموار کرده باشد.

ـــ لن تنالواالبر حتی تنفقوا مما تحبون ـــ هرگز به خوبی ها نخواهید رسید ،مگر از خوشی ها بگذرید.

                                                                            آل عمران ـ آیه ۹۲

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:23  توسط تنها  |