امشب دلم بی شمار گرفته است![]()
برای تو و مهربانی های تو
برای گرمی صدای تو
که بوی عشق می داد
نمی دانم چرا خدا با من و تو چنین می کند![]()
شنیده ام که هر که بیشتر دوست می داردش بیشتر می آزاردش
نمی دانم چرا تو و قلب مهربان تو!!!!؟؟؟؟؟
مگر خدا تو را چقدر دوست دارد؟؟
چرا خدای مهربانت گریه های مرا نمی بیند![]()
ناله هایم را نمی شنود...![]()
صدای قلبم را....![]()
فریاد عشقم را...![]()
نمی دانم تو مرا می شنوی؟![]()
تو که آرام خفته ای و خموش مانده ای![]()
نمی دانم چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به یاد بیاور مرا ! عشقم را و عطش با تو بودنم را
و تنهایم مگذار![]()
نگو که بی تو مردنم قصه است
حقیقت است نازنین باورم کن
و در این پس کوچه های نفرین شده تنهایی
تنهاترم مگذار
خدایا !!
تو را به تنهاییت ! به مهربانیت!
عزیزم را بازگردان
هم اورا و هم تنهایی مرا دریاب
و به عزیزانش ببخشایش
ای مهربان!!...
+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1384ساعت 21:19  توسط تنها
|
