تبليغاتX
سلام به عشقم

سلام به عشقم

از خوشی به خوبی

تنگ غروب خسته از کار، سوار بر اتوبوس شرکت واحد به طرف خانه در حرکتی.روی آخرین صندلی خالی رها می شویی. پیرمردی سوار می شود.کمی جلوتر از جایی که نشسته ای ،می ایستد و با چشمان به گودی نشسته، جایی برای نشستن می جوید، جایی نیست.میله را در دست می گیرد و از پنجره بیرون را نگاه می کند. با تمام خستگی، دودلی در جانت جوانه می زند. بنشینم یا بایستم و جایم را به پیرمرد بدهم. رها نمی شوی،جنگ آغاز شده است.

خوشی می گوید: ولش کن. خسته ای. راحت باش. به تو چه.

خوبی می گوید: بلند شو، احترام کن. ناتوان است.

۱ـ می نشینی و اعتناء نمی کنی. اما هنوز درگیری.

۲ـ همین که بلند میشوی، راحت می شوی، و کسی که نمی بینیش به تو تبریک می گوید.

         آنکه هبوط کرده و مسافر نیست، انگیزه ای برای خوبی نمی شناسد. او در تمنای خوشی و آسایش است. راه نمی خواهد و صراطی نمی جوید.اما آنکه خود را مهمان خاک می داند و مسافر . ناچار  در پی صراط است .این راه از پیش ساخته و مهیا نیست، هر کس، صراط خویش را می جوید و می سازد. ...و صراط مستقیم، راهی است که خوبی ها،چاله های خوشی آنرا پر و هموار کرده باشد.

ـــ لن تنالواالبر حتی تنفقوا مما تحبون ـــ هرگز به خوبی ها نخواهید رسید ،مگر از خوشی ها بگذرید.

                                                                            آل عمران ـ آیه ۹۲

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:23  توسط تنها  | 

به نام آنك دوستي را در محبت و بوسه را در اشك آفريد

به نام آنك دوستي را در محبت و بوسه را در اشك آفريد

 

چند صباحي با داشتن تو خودم را صاحب همه ي زيباييهاي دنيا مي دونستم. و در

 

 همه حال شاكر درگاه خداوند بودم كه چنين موهبتي رو نصيب من داشته . در همه

 

 حال خودم رو خوشبخت ترين مي دوانستم ، اما غافل از اينكه سرنوشت چه بازي

 

ها كه نداره . خدايا اين سرنوشت  چشم نداشت كه خوشبختي منو  ببينه ،

 

خوشبختي و خوشحالي جووني روكه از جهاتي تنها ترين روي زمين بود ، خدايا آيا

 

من در همه ي اين مدت هرگز لياقت اونو نداشتم كه چنين زود او نو  مي خواي از

 

من بگيري؟

اما من هرگز از تو نا اميد نشدم و نخواهم شد  چون ميدونم كه چقدر منو دوست

 

داري و هرگز دل منو نميشكني ، تا روزي كه جون دارم منت تو رو مي كشم تا  من

 

رو به بهترينم برسوني.

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1384ساعت 18:22  توسط تنها  | 

مطمئن باش مهرت نرود از دل من

 

مگر آن روز كه در خاك شود منزل من

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1384ساعت 18:12  توسط تنها  | 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذشت ان کس که شود عاشقشان
 
 

روز اول که سرشتند قد و قامتشان سنگ میان گلشان بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1384ساعت 21:49  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384ساعت 14:11  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384ساعت 14:9  توسط تنها  | 

آواز قناری تنها

 

آواز قناری تنها

رفتم کنار پنجره دیدم :

در پشت میله ها

سر را

در زیر بال برده قناری ، چنان که من

پنداشتم

آن را رفیق کوچک من امروز

از دست داده است .

آخر چه روی داده ، قناری ! چه روی داد ؟

او را صدا زدم

وقتی که بغض راه گلوی مرا گرفت

او

سر بلند کرد

آهی کشید و گفت :

لعنت به دست سرد و زمخت شکارچی

لعنت به این قفس

اکنون

در این مکان

انگیزه ادامه هستی برای من

یک مشت خاطره

مشتی تداعی است .

آنگاه

سر را دوباره زیر پر و بال خویش برد .

                                     

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384ساعت 11:20  توسط تنها  |