تبليغاتX
سلام به عشقم

سلام به عشقم

جدید

بفرمایید اینم  weblogمن با طرح جدید!!!!!

این عکسو ببین ببین یاد چی می افتی؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1384ساعت 12:46  توسط تنها  | 

                                                       

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1384ساعت 12:30  توسط تنها  | 

زندگی را با تو میخواهم ...

زندگی را با تو میخواهم ...

خنده های دلنشین را بر لبان گرم تو می خواهم...

جز تو هرگز با کسی از امید , امروز و فردا نخواهم گفت....

زندگی را با تو می خواهم...

زندگی بی تو سراسر درد و اندوه است ....

زندگی را با تو می خواهم ...

زندگی را در کنار تو می خواهم ....

با تو می خندم.....با تو می گریم.....

اه..........

ارزو دارم ,

روزی نیز سر بر زانوی تو بمیرم .

گل من.....

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:48  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:18  توسط تنها  | 

وقت دلتنگي

وقت دلتنگي

دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است .
و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو ، كه روي شاخة نارنج مي‌شود خاموش
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دوبرگ اين گل شب‌بوست
نه ، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي‌رهاند .
و فكر مي‌كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد .


و تو را مي‌خوانم اي دلتنگ ديدارهاي سنگين من ،
و تو را كه در نوسان درياها غرق شده‌اي و به انعكاس خدا مي‌انديشي .
من اينك در آسمان شبهايم ديوانه‌وار به جستجو تو مي‌آيم تا جريمه عشق را از تو باز پس گيرم .
و هميشه ايام براي پايداريت مي‌بارم و تو را نمناك خواهم كرد
و خود را از تو لبريز خواهم نمود
و خواهم گريست و خواهم باريد زيرا دلتنگ لبهايت هستم تا براي من از بهانه‌اي بي پايان باز نشود و مرا به سوگ اشكهايم ببرد
و تو را خواهم خواند اي پر از دلتنگي ماه
به ديدارم بيا و تو نيز مرا بخوان.
+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:6  توسط تنها  | 

سلام

گویند شقایق ها نمی میرند ، تا

 

مرگ شقایق ها دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1384ساعت 8:22  توسط تنها  | 

يکي را دوست ميدارم

يکي را دوست ميدارم

آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …آري ، او همان مهتاب روشني بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساسات پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ، همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش

مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ، او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…آسماني که زماني ابري مي شود چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…يکي را دوست ميدارم ،

او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ،

بمان و تسليم احساسات پاک من باش…مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است .....

اي خورشيد آسمان روزهاي من ، اي مهتاب روشني بخش شبهاي من ، اي ستاره

درخشان آسمان تيره و تار من ، اي آسمان زندگي من و در پايان اي همدم زندگي من

با من باش چون که تو را دوست ميدارم ، آري ، تو را دوست ميدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:26  توسط تنها  | 

دلتنگیه یه پیله

سلام

از دل پرسيدم که دشوار تر از مردن چيست ؟

عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است

یادته با هم نشسته بودیم یه گوشه دنج پارک ؟ تو حرف می زدی و من گیج و مبهوت فقط به دستای سفیدی که تو دستام بود نگاه می کردم ... تو از خاطره هات  می گفتی ... می گفتی و می گفتی ومن فقط نگران زخمی بودم گوشه اون دست سفید پیدا کرده بودم ... تو برام حرف میزدی و من دنبال راهی و دلیلی برای بوسیدن او زخم می گشتم ...کاش می فهمیدی اون بوسه رو ...

آخیش اینجا راحت می تونم بگم دوست دارم اینجا می تونم بگم قربونت برم اینجا دیگه کسی دعوام نمی کنه اینجا دیگه کسی بهم نمی گه جقدر می گی؟؟چقدر می بوسی؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر؟؟؟؟؟اینجا دیگه مجبور نمیشم دوست داشتتنم و پنهون کنم ولی شما بگید اگه به خودش نگم به کی به گم ؟؟؟؟شما بگید چه جوری بهش بفهمونمم که چه همه دوسش دارمممممممممممممم می دونید چیه من همیشه یه آدم خیلی امیدواری بودم اما الان یه ادمی شدم که روزی ۱۰۰۰بار فقط ارزوی مرگ خودمو می کنمم میدونید چرا؟؟چون میبینم از دست من زجر می کشه و من خیلی ناراحتش می کنم و چیزی که منو داغون می کنه همینه نمیتونم ببینم یکی از من ناراحت

دعا کنید که دیگه کاری نکنم که از دستم نارا حت بشه

دعا کنید که من بزرگ بشم و دیگه این همه بچه نباشم

دعا کنید که تنبل بازی و کنار بذارم

دعا کنید که این همه فکرای.... نکنم

دعا کنید که زودی خوب بشم تا بتونم خوب خوب بنویسم

فقط دعا کنید

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:44  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1384ساعت 11:20  توسط تنها  |