تبليغاتX

The script is running in the title bar!!


#FFFFFF
سلام به عشقم


خدایا! به من زیستنی عطا

کن که بر بی ثمری لحظه ای که

بر من گذشته حسرت نخورم و مردنی

عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار

نباشم.

یادش گرامی

۲۹ خرداد سالروز شهادتش را یاد کنیم.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:30  توسط تنها  | 

کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم

مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم

زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم

آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم

مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم

کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم

کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
 
+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:17  توسط تنها  | 

نه در رفتن هستم 

                           و

                              نه در ماندن

چه بگویم سخت است. نه حرکت خواهم کرد. نه سکون خواهم ماند

چه بگویم سخنی نیست .

                                   آخر خبری نیست

عده ای رفته        عدهای بازگشته

                                     آخر

        چه کنم

                  بروم یا .... که بمانم

می دانم جستن، یافتن است      

                                 می دانم

   به دنبال رویایم

به دنبال نشانه می روم

و در لحظات ناب آفرینش سیر می کنم

                                   لحظاتی که فقط برای من رویا می آورد

                رویای درون عجیب دردناک است

                           جه کنم  دیگر مرا رها نمی کند .

                   خواستم نگویم / ننویسم

                   اما نشد این دل نمی گذارد 

                 پس نه می روم و نه می مانم 

 نه این طور هم نمی شود  

                           پس آهسته میروم و چشم به راه تو می نشینم 

             و بلند می گویم تو را من چشم در راهم .... شباهنگام

                             آری 

              تا همگان صدای مرا بشنوند 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه گوشه میخوام برم مثل بچه کوچیکا بشینم .

انقد گریه کنم تا چشمام باد کنه .

اخرشم تا تو رو بهم ندن  اروم نشم .

وقتی به تو رسیدم اروم مثل همون بچه کوچیکا  به خواب برم .

اما برای همیشه.

 

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1384ساعت 13:34  توسط تنها  | 

سلام

آه خداوندا خیلی دلم گرفته.تمام دلخوشیم همین وبلاگم و...که از دیشب تا الان ازش خبر ندارم 

دارم میترکم

خدایا بس هر چی کشیدم .خدایا جوابمو بده .خداجونی به حق همه اونایی که دوستشون داری به حق همه اونایی که دوست دارند خدایا جوابمو بده .خدایا من بدم اما به مهربونیت قسم ببخشم و جوابمو بده

خدایا خودت از هر راهی که می دونی کار ما ۲تا رو درست کنند

خدایا هر چی بگی گوش می دم اما التماست می کنم جوابمو بده

خدایا تا الان هر چی دشمن به شاد شدم بس

خدایا ....

 

+ نوشته شده در  دوم اسفند 1384ساعت 22:40  توسط تنها  | 

يكي را دوست مي­دارم ولي افسوس كه او هرگز نمي­داند، نگاهش مي­كنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي­دارم ولي افسوس او نگاهم را نمي­خواند.

به برگ گل نوشتم من تو را دوست دارم ولي افسوس او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند، به مهتاب گفتم اي مهتاب سر راهت به كوي او سلام برسان و گو تو را دوست مي ­دارم، ولي چون مهتاب به روي آسمان لغزيد يكي ابر سيه آمد و روي ماه تابان را بپوشانيد.

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي­دارم ولي افسوس و صد افسوس زيرا برفي هست كه قاصد را ميان راه بسوزاند.

كنون وامانده از هر جا دگر با خود كنم نجوا :

يكي را دوست مي­دارم ولي افسوس او هرگز نمي­داند

-----------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:56  توسط تنها  | 

حرفها بر سردلم عقده کرده است

شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم

میخاهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم

حرف بزنم و بنویسم و بگویم

انگشت هایم خمیازه می کشند .

باید بنویسم

این حرفها را نمیشود تحمل کرد

بیش تر از این دردل نگه داشت

ورم می کند ورنجم می دهد

می روم

کجا بروم ؟

 

سلام

اگه بگم چه همه دلم گرفته شاید هیچکس باورش نشه خیلی گریه کردم برا اون کسی که نمی دونم چقدر دوستش دارم اینقدر امروز التماس خدارو کردم بهش گفتم من بد اما بنده توام گفتم اگه تو منو نبخشی کی منو ببخش؟؟؟؟کی؟؟؟گفتم اگه تو جواب منو ندی کی جواب منو بده.به کی حرف دلمو بگم؟وای خداجونم دارم میترکم به کی بگم؟؟هرچیم گریه میکنم که آروم بشم بدتر میشم خدایا به بزرگیت قسم منو ببخش خدایا به حق همه اونایی که دوستشون داری جوابمو بده خدایا به حق این ماه عزیز قسمت میدم جوابمو بده

خدایا فقط تو میتونی

--------------------------------------------------------------------

کار بی چرا

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه آفرینش بدان پایان می گیرد .

معشوق من چنان لطیف است

که خود را به (( بودن )) نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود .

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1384ساعت 12:23  توسط تنها  | 

بارون می اومد...........

دلم گرفته بود رفتم زير بارون........

صورتمو گرفتم به طرف اسمون داد زدم گفتم خدايا مگه من چی کار

کردم؟؟؟؟؟؟

خدايا به همين بارون قسمت ميدم يا اين چيز هارو تموم کن يا منو

راحت کن......

زدم زير گريه...

صورتم خيس شد اما از بارون چشمام....

يادم اومد يه روزی اينو بهم گفتی هر وقت بارون اومد بدون دارم

پشت ابرا گريه ميکنم...

صدات زدم اما کسی جوابمو نداد زدم زير گريه....

بهم گفتی اگه وقتی بارون می آد ارزو کنی بر اورده ميشه...

منم از ته دل ارزو کردم که......

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:48  توسط تنها  | 

ای خدا.....ای خدا.............ای خدا

خودت می دونی که توی دلم چی می گذره

برام دیگران مهم نیستند،فقط خودتی که مهمی

پس کمکم کن........

دست نیازم سوی توست،هر چند که بدم

هر چند اون بنده ای نیستم که سزاوار لطف تو باشه

اما تو لطیفی،مهر بانی،فریاد رسی

پس خدایا به فریاد من بی کس تنها برس

که امید مطلقم تویی

در این دنیای نا هموار پهناورت به تنهایی خو گرفتم وبه امید تو

روزگار گذرانیدم.پس این امید را از من نگیر که درنهایت فقربه تو پناه

اورده ام.

من فقیر ترین تنهای تنهایم.

دوستت دارم ای خدا.......ای خدا.........ای خدا........

----------------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1384ساعت 9:52  توسط تنها  | 

تنگ غروب خسته از کار، سوار بر اتوبوس شرکت واحد به طرف خانه در حرکتی.روی آخرین صندلی خالی رها می شویی. پیرمردی سوار می شود.کمی جلوتر از جایی که نشسته ای ،می ایستد و با چشمان به گودی نشسته، جایی برای نشستن می جوید، جایی نیست.میله را در دست می گیرد و از پنجره بیرون را نگاه می کند. با تمام خستگی، دودلی در جانت جوانه می زند. بنشینم یا بایستم و جایم را به پیرمرد بدهم. رها نمی شوی،جنگ آغاز شده است.

خوشی می گوید: ولش کن. خسته ای. راحت باش. به تو چه.

خوبی می گوید: بلند شو، احترام کن. ناتوان است.

۱ـ می نشینی و اعتناء نمی کنی. اما هنوز درگیری.

۲ـ همین که بلند میشوی، راحت می شوی، و کسی که نمی بینیش به تو تبریک می گوید.

         آنکه هبوط کرده و مسافر نیست، انگیزه ای برای خوبی نمی شناسد. او در تمنای خوشی و آسایش است. راه نمی خواهد و صراطی نمی جوید.اما آنکه خود را مهمان خاک می داند و مسافر . ناچار  در پی صراط است .این راه از پیش ساخته و مهیا نیست، هر کس، صراط خویش را می جوید و می سازد. ...و صراط مستقیم، راهی است که خوبی ها،چاله های خوشی آنرا پر و هموار کرده باشد.

ـــ لن تنالواالبر حتی تنفقوا مما تحبون ـــ هرگز به خوبی ها نخواهید رسید ،مگر از خوشی ها بگذرید.

                                                                            آل عمران ـ آیه ۹۲

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:23  توسط تنها  | 

به نام آنك دوستي را در محبت و بوسه را در اشك آفريد

 

چند صباحي با داشتن تو خودم را صاحب همه ي زيباييهاي دنيا مي دونستم. و در

 

 همه حال شاكر درگاه خداوند بودم كه چنين موهبتي رو نصيب من داشته . در همه

 

 حال خودم رو خوشبخت ترين مي دوانستم ، اما غافل از اينكه سرنوشت چه بازي

 

ها كه نداره . خدايا اين سرنوشت  چشم نداشت كه خوشبختي منو  ببينه ،

 

خوشبختي و خوشحالي جووني روكه از جهاتي تنها ترين روي زمين بود ، خدايا آيا

 

من در همه ي اين مدت هرگز لياقت اونو نداشتم كه چنين زود او نو  مي خواي از

 

من بگيري؟

اما من هرگز از تو نا اميد نشدم و نخواهم شد  چون ميدونم كه چقدر منو دوست

 

داري و هرگز دل منو نميشكني ، تا روزي كه جون دارم منت تو رو مي كشم تا  من

 

رو به بهترينم برسوني.

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1384ساعت 18:22  توسط تنها  | 

مطمئن باش مهرت نرود از دل من

 

مگر آن روز كه در خاك شود منزل من

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1384ساعت 18:12  توسط تنها  | 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذشت ان کس که شود عاشقشان
 
 

روز اول که سرشتند قد و قامتشان سنگ میان گلشان بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1384ساعت 21:49  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384ساعت 14:11  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384ساعت 14:9  توسط تنها  | 

 

آواز قناری تنها

رفتم کنار پنجره دیدم :

در پشت میله ها

سر را

در زیر بال برده قناری ، چنان که من

پنداشتم

آن را رفیق کوچک من امروز

از دست داده است .

آخر چه روی داده ، قناری ! چه روی داد ؟

او را صدا زدم

وقتی که بغض راه گلوی مرا گرفت

او

سر بلند کرد

آهی کشید و گفت :

لعنت به دست سرد و زمخت شکارچی

لعنت به این قفس

اکنون

در این مکان

انگیزه ادامه هستی برای من

یک مشت خاطره

مشتی تداعی است .

آنگاه

سر را دوباره زیر پر و بال خویش برد .

                                     

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1384ساعت 11:20  توسط تنها  | 

هیشکی نظر نمی ده

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:9  توسط تنها  | 

ای کاش روز تولدم با مرگم یکی شود
+ نوشته شده در  بیستم آذر 1384ساعت 10:24  توسط تنها  | 

۲۰بارديدمت ۱۹بار بهت خنديدم

 ۱۸ بار به من اخم کردی ۱۷ بار از دستم خسته شدی

 ولی من باز ۱۶ بار ديگرسعی کردم ۱۵جمله ی عاشقانه رو ۱۴ بار به ۱۳زبان

و ۱۲ لهجه و۱۱ روز روزی ۱۰ باربه کمک ۹ نفر به تو گفتم

 اما تو ۸ بار قهر کردی ۷ بار سرتو از من برگردوندی ۶ بار برات مردم ۵ بار قربونت رفتم 

۴ بار نازتو کشيدم تو ۳ بار ناز کردی و ۲ بار خنديدی و جونمو به لبم رسوندی

 تا ۱ بار بگی دوستت دارم

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1384ساعت 13:24  توسط تنها  | 

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .


و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

 

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

 

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

 

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

 

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

 

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

 

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

 

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

 

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

 

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

 

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

 

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

 

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

 

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

 

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

 

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1384ساعت 9:12  توسط تنها  | 

بهترين باش

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

همه ما را كه ناخدا نمي شود، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 11:52  توسط تنها  | 

.......................

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 11:48  توسط تنها  | 

دستانم را  در باغچه  كاشتم

سبز نشد

 هيچ كس تشنگي مرا باور نكرد...

حتی ...

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 11:8  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 11:7  توسط تنها  | 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

 

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا

 

 اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين

 

 جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

 

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش

 

 كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها

 

 شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

 

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و "وحشت "را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر

 

 قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير

 گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق "ثروتمندي "را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من

 كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

 تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

 

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران  نباش تو را نجات خواهم داد.

 

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

 

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

 

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب

 

 بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند

 

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد

 

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

 

 قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد

 

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

 

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام

 

احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

 

 مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.

 

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!

 

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 11:4  توسط تنها  | 

برای دلتنگی بهانه نمی آورم

  قضاوت با خودت ,

  دلم اندازه یک دنیاست ...

  اما

  یک دنیا غم در دلم جا گرفته است

                                           به همین سادگی ...

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1384ساعت 10:45  توسط تنها  | 

دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی

 

 دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی...

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1384ساعت 8:27  توسط تنها  | 

دهانت را مي‌بويند   مبادا كه گفته باشي دوستت مي‌دارم.

 

دلت را مي‌بويند ..  روزگار غريبي ‌ست، نازنين

 

و عشق را كنار تيرك راهبند  تازيانه مي‌زنند.

 

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

در اين بن بست كج و پيچ سرما

 

آتش را به سوختبار سرود و شعر  فروزان مي‌دارند.

 

به انديشيدن خطر مكن.  روزگار غريبي‌ست ، نازنين

 

آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است.

 

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

آنك ، قصابانند   بر گذرگاه‌ها مستقر با كنده و ساطوري

 

خونالود

روزگار غريبي ‌ست ، نازنين...و تبسم را بر لب ‌ها جراحي

 

 مي‌كنند

 

و ترانه را بر دهان.

 

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد  كباب قناري

 

بر آتش سوسن و ياس...روزگار غريبي‌ست ، نازنين

 

ابليس پيروز مست ..سور عزاي ما را بر سفره نشسته است .

 

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1384ساعت 22:53  توسط تنها  | 

---
بيا پيشمو بهم بگو وقتي پيشم نيستي چطوري دوريتو تحمل کنم؟

بهم بگو دل تنگمو چطوري آروم کنم؟

بهم بگو چطوري به چشام ياد بدم تو دوست نداري گريون باشن؟


بهم بگو چکار کنم که بتونم شبا راحت بخوابم؟بهم بگو چکار کنم که بي تو دق نکنم؟

ميدونم تو هم مثل من دنبال جواب اين سوالايي. مي دونم توهم دلتنگي.

دلم بدجوري براي ديدن نگاه عاشقت تنگ شده

دلم مي خواد داد بزنم تا همه بدونن:

خيلي دلم برات تنگ شده مهربونم

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1384ساعت 22:46  توسط تنها  | 

امشب دلم بی شمار گرفته است

برای تو و مهربانی های تو

برای گرمی صدای تو

که بوی عشق می داد

نمی دانم چرا خدا با من و تو چنین می کند

شنیده ام که هر که بیشتر دوست می داردش بیشتر می آزاردش

نمی دانم چرا تو و قلب مهربان تو!!!!؟؟؟؟؟

مگر خدا تو را چقدر دوست دارد؟؟

چرا خدای مهربانت گریه های مرا نمی بیند

ناله هایم را نمی شنود...

صدای قلبم را....

فریاد عشقم را...

نمی دانم تو مرا می شنوی؟

تو که آرام خفته ای و خموش مانده ای

نمی دانم چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به یاد بیاور مرا ! عشقم را و عطش با تو بودنم را

و تنهایم مگذار

نگو که بی تو مردنم قصه است

حقیقت است نازنین باورم کن

و در این پس کوچه های نفرین شده تنهایی

تنهاترم مگذار

خدایا !!

 تو را به تنهاییت ! به مهربانیت!

عزیزم را بازگردان

هم اورا و هم تنهایی مرا دریاب

و به عزیزانش ببخشایش

ای مهربان!!...

 

 http://www.cnyas.com/clip/clip03.htm

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1384ساعت 21:19  توسط تنها  | 

يکشنبه 13 آذر1384 ساعت: 16:32 توسط:...
و تو خود میدانی که نیست فاصله ای میان عاشق و معشوق چون آنها یک تنند
+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1384ساعت 21:8  توسط تنها  |